حرفهای دلم رو بشنو

به اولین قاصدکی که از شهر قشنگ تو بگذرد پبغام میدهم که هیچ چیز نمیتواند مهرت را از دلم بیرون کند

عشق غایب
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸۸ 

سفرت به خیر چکاوک

من هنوز خسته و زردم

          هنوز اینجام، توی کوچه

          یه بارم تو رو ندیدم!

 

با خیالت، توی رویا

     با تو گفتگو می کردم

               قصه هامو می شنیدی

                    واست آرزو می کردم

 

تو نبودی پیشم اما

                تو خیالم زنده بودی

مث شعرای رو کاغذ

                واسه من ترانه بودی

 

من اسیرم توی کوچه

با خیال روی ماهت

                    شدم یه دیوونه تو شهر

                    که میمیره بی نگاهت

 

عشق غایبم تو بودی

                  یاد تو همش باهامه

         فکر نکن که شاعرم من!

                            اینا کابوس شبامه...


کلمات کلیدی:
 
حرفهای ناگفته
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳۸۸ 

 

     گاهی از شبها

     که مهتاب از پله های ناتمام آسمان

     بالا می رود

     تو را می بینم

     که چشم می گشایی و

     مهتاب می شوی!

     گاهی میان هق هق باران

     تو را می بینم

     که چتر می گشایی و

     هم نوا با باران می شوی!

     و صدایی می شنوم که تویی...

     بیا و ببین!

     از دروازه های دور آسمان

     دو چشم از باران آورده ام

     و صدایی که منم...

    

     گاهی میان همین پنجره های خیس

     میان بغض شیشه های ترک خورده

     صدای خسته ای می شنوم که تویی...

     تو را می بینم

     که سر بر شانه ام می گذاری و

     گوش می دهی به زمزمه هایم

     و صدای فاصله هایی که منم...

    

     گاهی... نه تویی، نه منم!

     و نه صدایی از باران و فاصله ها

     زیر چتر خستگی ها

     سکوت می شویم...

    

     رو به باران

     پرم از بغض هایی با خودم

     و حرفهای ناگفته ای که نیستی

     و صدایی می شنوم که منم!

    


کلمات کلیدی:
 
نابینا
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳۸۸ 

نابینا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت :چه طوری؟ تو که نمی بینی !

نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم . ماه گفت:چرا؟

نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم


کلمات کلیدی:
 
بیمارستان
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٦ تیر ۱۳۸۸ 

  در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.

    او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.

    در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.

    روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.

    پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ،

    اما...

    تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.

    با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟

    پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند.


کلمات کلیدی:
 
فرشته بیکار
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ٧ تیر ۱۳۸۸ 

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست 

وبه کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود،دسته بزرگی از 

فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی

را که توسط پیک ها از زمین می رسند،باز می کنند وآنها را

داخل جعبه می گذارند.مرد از فرشته ای پرسید شما چه کار

می کنید؟فرشته درحالی که داشت نامه یی را باز می کرد،

گفت اینجا بخش دریافت است وما دعاها وتقاضاهای مردم

از خداوند را تحویل می گیریم.مرد کمی جلوتر رفت.باز تعدادی

از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و

آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.مرد پرسیدشماها

چه کار می کنید؟یکی از فرشتگان با عجله گفت اینجا بخش

ارسال است،ما الطاف ورحمت های خداوند را برای بندگان به

زمین می فرستیم.مرد کمی جلوتر رفت ویک فرشته را دید که

بیکار نشسته است.با تعجب از فرشته پرسید شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد اینجا بخش تصدیق جواب است.مردمی که

دعاهایشان مستجاب شده،باید جواب بفرستند ولی فقط

عده بسیار کمی جواب می دهند.مرد از فرشته پرسید مردم

چگونه می توانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ دادبسیار ساده،

فقط کافیست بگویند

         خدایا شکر


کلمات کلیدی:
 
دو رکعت راز
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ 
ای گرداننده چشم ها و دل ها


ای اداره کننده شب‌ها و روزها

ای دگرگون کننده زمان‌ها و گردش‌ها

حال مرا به بهترین حال ، مبدّل فرما

یا رب نظری بر من سرگردان کن

لطفی بمن دلشده‌ی حیران کن

با من مکن آنچه من سزای آنم 


آنچه از کرم و لطف تو زیبد آن کن


کلمات کلیدی: